گاهی اوقات به تو می اندیشمشاید قلب من برایت جای امنی باشدولی آنقدر بزرگی که توصیفت از توان ذهن من خارج استچگونه می شود یک بانوی فرانسویِ زیبا با گیسوانی رها که زیر بارانِ پاییزی بدون چتر، بی قرار ، با لبخندی زیبا بر لبانش، در شانزلیزه؛ با لباسِ سرخِ بلندی ، بی امان می رقصد را توصیف کرد؟در گوشه ای دیگر جوانِ عابرِ بی نوایی، محو تماشایت؛ به درختی پیر تکیه داده است.بهشت را می توان تصور کرد؟در نظر من که همان بانوی فرانسوی هستی که با نگاه کردن به تصویر همچون رویای تو، می توان خود را در میان آتشی که بر ابراهیم بهشت شد، تصور کرد .نمی شود چشم از تو، مانند آن جوان برداشت..من آن عابر بی نوا هستم ،که به تو خیره شده و نفسش از آن همه زیبایی بند آمده ؛ولی حتی فرانسوی بلد نیست ...
برچسب:
نویسنده: ستایش جعفری
تاريخ: دوشنبه
13 تير
1401 ساعت: 1:05